روزشمار عملیات های دفاع مقدس

نوار زمان هشت سال جنگ تحمیلی

کد خبر : 55853
تاریخ خبر : 1404/11/02-17:17
تاریخ به روز رسانی : 1404/11/02-17:20
تعداد بازدید : 5
نسخه قابل چاپ

شوخی خفن با آقای شهردار

مقصودی که داخل خبازخانه رفت، شیطنتم گل کرد. فوری با یک طناب، پایین تخت شهردار را به سپر ماشین گره زدم. مقصودی آمد، خداحافظی کرد، پشت فرمان نشست و سریع حرکت کرد. تخت را همراه خودش می کشید و می رفت. شهردار وحشت زده از خواب بیدار شد...

شوخی خفن با آقای شهردار
اسماعیل مردان پور از بسیجیان داوطلب هشت سال دفاع مقدس در کتاب موقعیت ننه به بیان خاطره ای طنز آمیز از آن دوران پر افتخار پرداخته که به مناسبت اعیاد شعبانیه منتشر می شود:
سال 1363 در خبازخانه تیپ قمر بنی هاشم (ع) مشغول شدم. انرژی ام زیاد بود و خیلی شیطنت می کردم. با این وصف از بس زرنگ بودم، برادر حسین مقصودی، مسئول تدارکات تیپ قمر بنی هاشم (ع)، مسئولیت اداره خبازخانه را به من سپرد.
حدود ده نفر نیرو کنارم کار می کردند. پختن روزی هفت هزار قرص نان در آن هوای گرم خوزستان کار آسانی نبود. بچه ها خیلی خسته می شدند. برای اینکه خستگی شان برطرف شود، هرروز به نحوی با آن ها شوخی می کردم و آن ها را می خنداندم.
یکی از همکارانم، مرد کاملی به اسم مشهدی حبیب بود. بچه ها به او می گفتند شهردار. او هم آدمی شوخ طبع و بذله گو و در عین حال خواب سنگین بود.
یک روز بعدازظهر، شهردار روی یک تخت فلزی زیر سایه دیوار خبازخانه خوابیده بود. من و بقیه بچه ها هم نشسته بودیم و برای هم خاطره تعریف می کردیم و قاه قاه می خندیدیم. بااین همه سروصدا، شهردار خروپفش به هوا بود.
گرم گفت وگو بودیم که آقای مقصودی با یک وانت تویوتا از راه رسید. ماشین را کنار تختی که شهردار خوابیده بود، پارک کرد؛ به طوری که پشت ماشین به سمت پایین تخت بود.
مقصودی بعد از چاق سلامتی با بچه ها از من پرسید: اسماعیل، چیزی کم و کسر ندارین؟ گفتم: نه الحمدالله همه چیز بر وفق مراده.
گفت هوا خیلی گرمه، من برم یه آبی به سروصورتم بزنم و برم. مقصودی که داخل خبازخانه رفت. شیطنتم گل کرد. فوری با یک طناب، پایین تخت شهردار را به سپر ماشین گره زدم. به بقیه بچه ها گفتم: صبر کنین ببینیم چه اتفاقی می افته!
مقصودی آمد، خداحافظی کرد، پشت فرمان نشست و سریع حرکت کرد. تخت را همراه خودش می کشید و می رفت. شهردار وحشت زده از خواب بیدار شد و شروع کرد به داد زدن. او داد می زد، ما می خندیدیم.
فریاد او بین گردوخاک خیابان خاکی پادگان گم شده بود. بنده خدا محکم دو طرف تخت را چسبیده بود تا نیفتد.
هم خنده مان گرفته بود، هم می ترسیدیم که نکند او بیفتد و بلایی سرش بیاید. شروع به دادوفریاد کردیم: آقای مقصودی، وایسا.
مقصودی متوجه سروصدای ما نشد. حدود دویست متر جلوتر به در دژبانی رسید. وقتی ایستاد، ما هم نفس زنان خودمان را به ماشین رساندیم. قیافه شهردار دیدنی بود. رنگ صورتش مثل مرده ای شده بود که او را از قبر بیرون کشیده باشند.
آقای مقصودی پیاده شد. تا چشم شهردار به او افتاد، داد زد: مرد حسابی! اگه می خواستی مرا بکشین، لااقل یه تیر توی سرم خالی می کردی که بگن شهید شد! تو که منو بیچاره کردی. دیدی چه بلایی داشتی به سرم می آوردی؟ داشتم دق مرگ می شدم!
مقصودی چند بار صورت او را بوسید و معذرت خواهی کرد. همان طور که قربان صدقه شهردار می رفت، چشمش به من افتاد. نگاه غضب آلودی کرد و گفت: می دونم این آتیش ها از گور کی بلند می شه. خیرندیده اسمالی، همش زیر سر توئه.
دنبالم گذاشت و گفت: می کشمت اسمالی! اگه پیرمرد بیچاره مرده بود، چه خاکی باید تو سرمون می ریختیم؟ من از ترس آقای مقصودی می دویدم، بچه ها هم می خندیدند.

منبع : کاوسی، رمضانعلی، موقعیت ننه ، مرکز اسناد، تحقیقات و نشر معارف دفاع مقدس و مجاهدت های سپاه: نشر مرزوبوم تهران 1401، صص 82،83
برچسب ها : طنز دفاع مقدس نشر مرزو بوم کتاب موقعیت ننه

نام*
ایمیل*
نظر*


© 1397 کلیه حقوق محفوظ است | طراحی وب سایت
x - »